مزرعه ی گندم
یه دنیا دارمممممممممم...فقط کافیه بشناسیش...!! راستی پست 107 و 106 خوندنش لازمه.....دوست داشتی بخون.. تا متوجه بعضی قوانین این وبلاگ بشی ...ممنون
سلام ..سلام...می بینم که ما رو با نظرات خودتون به فیض رسوندیننن... دیروز یه کم تونستم درس بخونم.... و خوب بود..بیشتر از اون نمیشد..تمام تلاشم رو کرده بودم.... بقیه اش هم انشاالله می نویسم... امروز تربیت بدنی دارم...به اضافه صبح که بیوشیمی فیزیک داشتم.... سرکلاس اونقدر گشنه ام شده بود...صدا قار و قور دلم رو می شنیدم...دیگه اخرش تحمل نکردم..یه یه ربعی رفتم بیرون و شیرکاکائو با کیک نوش جان کردم..کیک از نوع کاکائویی..جاتون خالی..بعد یه ربع برگشتم..استاد گفت بقیه اش برای جلسه بعد!! هیییییییی بیشتر خوشحال شدم که از یه ربع باقیمانده کلاس استفاده مفید تر کردم!! همین دیگه... اهان...راستی یکی از دوستام هم فردا عقدشه...براش خوشحال شدم....امیدوارم خوشبخت بشن...!! سلام.... تقریبا چند روز هست که میخوام درس بخونم و نمیشه...!! آخه هزارتا تفریح سالم وجود داره!! دیروز رفتم خونه ی زنداداش و داداش محمد....خب خوب بود... دور هم بودیم خوش گذشت... امروزم رفتم دانشگاه...مثلا آزمایشگاه فیزیوگیاهی داشتم....چی شد!؟ دو دقیقه ای برگشتم خونه...چون جناب استاد تشریف نیاوردن...همون استاد بداخلاقه که گفته بودم!! همون! یکی از بچه ها از یه شهر دیگه اومده بود بنده خدا...مجبور شد برگرده....خیلی بی انصافن ..با هم کلی غر زدیم.... تخلیه روحیه!! واجب بود اخه.. اصلا هر کی بیاد فوق لیسانس دانشگاه دانقوز آباد شرکت کنه عقلش مشکل داره!!! از بس که ما رو حرص دادن..داشتیم از سالن رد می شدیم..که با پرتاب گچ از طرف آقایون محترمه مواجه شدیم.... هم من هم سمیرا... خیلی واقعا جای لطف داره... واقعا این یه سال تموم شه....باااااااااااا للللللللل درمیارممممم....!! یه اخیش و یه نفس راحت.... و مامان حسابی مریض شده...حالش خوب نبود...براش سوپ درست کردم!! راستش به قول پریش اندازه یه دیگ باید سوپ درست کنم چون برای مزه کردن به اندازه یه نعلبکی پر میخورم!! اخه خیلی خوشمزه است...!! اینم یه جورشه دیگههه... و خلاصه همین... اهان راستی...از بابت تبریکات گفته شده و توجهتون ممنون...و در مورد قالب وبلاگ آدرس بدید..من گشتم پیدا نکردم.... هیییییییییی....خب فعلا برم درس بخونم یه کم!! برای تنوع هم که شده...بذارید چند وقت یه بار بر حسب شرایط اسامی رو عوض کنم... مزرعه گندم...چون اینجا دنیاییه که من می کارم...و شما هم با نظر گذاشتنتون یه دونه گندم من رو میکنید یه خوشه گندم.... مزرعه گندم زرد و طلاییه....مثل آفتاب... پس امید توش زنده است.... جاذبه چون وقتی در یک مزرعه طلایی گندم وایسم.... امکان نداره هیچ بنی بشر و غیر بنی بشری توجهشون جلب نشه... قدم ..رنگ پوستم... لباسام... و کلاهممم.... همه چیز... یک تفاوته... یک آفریننده ی یه دنیای کوچک.. این اسم رو انتخاب کردم...چون معنای زیادی برام داره...اما بهانه ی انتخابش رو براتون گفتم... همین دیگه.... پ.ن : تو وبلاگتون نمی خواد زحمت بکشید اسامی رو عوض کنید....همین که لطف می کنید به اینجا سر می زنید و همراهی میکنید نشانه ی محبت و مهربانیتونه و ممنونم... اگر هم دوست دارید اسم ثابت بدید.... بزنید...سایه...همین...بازم مقسی...موفق و شاد باشید
| Design By : Night Skin |

