مزرعه ی گندم

یه دنیا دارمممممممممم...فقط کافیه بشناسیش...!! راستی پست 107 و 106 خوندنش لازمه.....دوست داشتی بخون.. تا متوجه بعضی قوانین این وبلاگ بشی ...ممنون

محمد رفته سفر..امروز رفت...لباس و شلوار سفیدی پوشیده بود....چقدر لاغر نشونش میداد...!!

این روزا خیلی مسائل مختلفی هست که بهشون فکر می کنم...

اول فکر میکنم به اینکه تو زندگی ام مهم ترین مسئله چیه..!؟ خیلی روش فکر کردم...مهم ترین مساله چیزیه که وقتی نباشه نتونی تحمل کنی.... و وقتی باشه ارامش داری... در درجه اول شاید کلیشه ای باشه بگی ایمان...عشق...یا کلمات اینجوری... ولی در واقع که نگاه می کنم محور اصلی زندگی ام رو دلم میخواد ایمان باشه هر چند زیاد با ایمان نیستم...و در مورد دینم نخواستم که زیاد بدونم.... چون می تونستم ولی نخواستم... ولی وقتی فکر میکنم ...می بینم نه تنها اگر نباشه برام تحملش سخته...بلکه عذاب آورم هست.... نمی دونم چرا اینقدر بهش وابسته ام.... نمی دونم خدا رو جدا از دین می بینم.... یه شخص نمیشه گفت... یه موجود نمیشه گفت...یه چیز هم حتی نمیشه گفت...ولی عالی می بینمش... یه جورایی عجیب..شگفت انگیز...خیلی برام جالبه.... همیشه جذاب... متنوع.... دیدی یه نفر حرف می زنه جذبش می شی...یا نگات میکنه جذبش میشی...یه نوع تفاوت خاص توش می بینی...وقتی ناراحتی جذبش می شی..وقتی خوشحالی جذبش می شی... نمی دونم امیدوارم همیشه همینطور برای همه باشه....همینطور جذاب...و مهمتر اینکه بینش و حکمت بده ولی نه با رنج...یا سختی ها....دلم میخواد اگر چیزی بهم میده تو کادو بپیچه و بهم بده...

در درجه ی دوم ...یعنی فکر کنم مثل گلی که یه محور اصلی داره و یه چند تا گلبرگ دورش... درجه ی دوم گلبرگهان..یکی جلوتر از دیگری...

فکر میکنم عشق و محبته... نیازی به توضیح نداره...!! هر کسی یه تعریفی براش داره...منم جدیدا یه تعریف براش پیدا کردم... یه تعریف یه کلمه ای...!

درجه ی سوم... فکر میکنم امید ... هر وقت میگم امید یاد دوستم می افتم...هر وقت کاری می کنم که یه دفعه هیجان زده می شه ...اسم شوهرش امیده...بعد با یه حالتی به جای اینکه بگه سایه حواسش پرت می شه میگه ااااااااااااااااااامییییییییییییییییییددد!! میگم خوبه دیگه ..از کی تا حالا ما شبیه امید شما شدیم...؟!!؟ بعد می زنه زیر خنده..... منم میگم جان امید؟!!!

امید شاید امید از آمدن میاد....از شدن...از میاد... ترکیب واژه هاش همش مثبته.... اگر امید باشه به خواسته هامون خواهیم رسید..شک ندارم!!

درجه چهارم... صبره....که در این مورد می ترسم از خدا بخوام... من کنجکاوم...یه مقدار عجول.... و میدونم صبر معنای خیلی خیلی بزرگی داره.... هر وقت یاد صبر می افتم...یاد استقامت در برابر تمام سختی هایی که تو دنیا می تونه وجود داشته باشه..یاد ناامیدی... یاد بلندی و کوتاهی..یاد تمام تضاد ها تو ذهنم .... خیلی برام وحشتناکه راستش.... قبول کردن صبر مساویه با تمام اینا.... و من میدونم که بدست آوردنش مساویه با گشتن طلا در دریاچه ای که معلوم نیست ذرات طلا با چه شتابی در کجا جمع شده باشن... ولی طلاست.... ولی راستش رو بخواید در این مورد من خیلی جرات ندارم.... صبر تنها چیزیه که بدست آوردنش مساویه با داروی تلخی که باید بخوری تا درمان بشی.... نمی خوام از خدا بخوام... اگر بخواد خودش بدون این همه تضاد و سختی و مشکلات بهم بده... من جای خدا بودم میگفتم ...زکی...خانوم رو.... ولی تو قرآن داریم دیگه...میگن ... خدا به هر که بخواهد بی حساب عطا میکند... این صبر از اون دسته دعاهای بی حساب عطا کردنه که من از خدا میخوام..یعنی کاملا بی حساب...!

درجه پنجم.... علمه...دلم میخواد همیشه در حال جستجو...کاوش...یاد گرفتن و پیشرفت باشم...نمی تونم بشینم و ببینم همه ی دنیا داره تغییر میکنه من کوچکترین علمی اضافه نکردم.... پس میخوام افزایش دانایی...ولی میدونی هنوز پیدا نکردم چیزی رو که بخوام بدونم...ولی امسال بهش دارم فکر میکنم..

دیشب محمد با آب و تاب نشسته بود..میگفت وای سایه....امسال می شی خانوم دکتر... خیلی باحاله... همین رشته رو ادامه بده....زن داداش که می دونه الان من این شکلی می شم..آخ  گفت بابا ولش کن بنده خدا رو.... همین الانش هم یه سال مونده....

بعد به علامت تشکر ماچ برای زن داداش فرستادیم...آخ قربونت...

ولی محمد آقا ول کن نبود..ببین می ری تو رویان کار می کنی...خیلی جذابه قشنگه...نمی دونی که یه عالمه پیشرفت میکنی ... می شی پروفسور...خب نه؟! خب باشه می ری فوتوشاپ کار می کنی ..بنر می زنی ...فلان می کنی..خب اینم نه؟! خب....می ری رشته ی کامپیوتر....ادامه تحصیل می دی....اینم نه!؟ میخوای چی کار کنی سایه جان؟! گفتم نمیدونم فعلا هیچ تصمیمی نگرفتم... راستش هر چی فکر می کنم ...می بینم هیچ چیزی نیست که نخوام بدونم...ولی هیچ چیزی هم نیست که جواب تمام کنجکاویهام رو بده و برام جذاب باشه.... دلم میخواد چیزی رو بخوام بدونم که انگیزه ای برای دانستنش داشته باشم.... فعلا پیداش نکردم...شاید بعدا پیدا کردم...!!بهش فکر کردم ولی پیداش نکردم...

و خلاصه یه گل خیلی گلبرگ میتونه داشته باشه...ولی بعد محور اصلی ..فقط یه محور وجود داره که گلبرگهای اصلی گل اونجا هستن...اینا هم روی محور اصلی بودن...

میدونی چرا اینا رو نوشتم...؟!

امروز خواب بودم که یه دفعه صدای آهنگ ماه عسل رو شنیدم... نتونستم از خواب بیدار شم ولی صدا همینجور تو ذهنم می پیچید...تا اینکه یه دفعه یه دختر چیزی گفت ...داشت از بودن حرف می زد... از کجا اومده بود که داشت از بودن حرف می زد..چشمام رو باز کردم...دلم میخواست ببینمش.... رفتم نشستم پیش مامان اینا...

پرسیدم ایشون کیه!؟ خب چی شده!؟ مامان یه کم توضیح داد و خواهر کوچیکه هیس هیس می کرد.... تا اینکه یه کم متوجه شدم.... اون تو مرز بودن و نبودن بوده...

یه بار از بابا پرسیدم...بابا جان... تا حالا شده حتی یه بار از خدا بخوای که بمیری...یا بری تو کما ..نباشی..!؟! بابا گفت...نه ... این مال آدم ضعیفاست... اونایی که زود خودشون رو می بازن....اونایی که خودشون و خداشون رو نشناختن... نمی دونن کی هستن و چرا اومدن و به کجا می رن....

می دونم هر آدمی تو زندگی اش براش مشکلی پیش میاد که از نظر خودش حداقل بزرگترین مشکل می تونه به حساب بیاد..... دلم گرفت.... برای خودم به جرات بگم متاسف شدم..... من تو عمرم یه بار این دعا رو کرده بودم ...که برم تو کما....دو ماه..فقط دو ماه... آرزوم بود...خسته شده بودم... جرات نداشتم بگم بمیرم...می دونستم دستم خالیه.... یه بارم داشتم می رفتم که بمیرم.....ولی نشد... واقعا بودن چیه....به قول ثمره.... نگاهت رو دوست دارم ... نگاهم کن.... خیلی این جمله برام مفهوم داره... و اینکه...ما آدمها می فهمیم ...نمی خواهیم قبول کنیم...باور کنیم.. که می دونیم..بودن یعنی چی...و کجای کاریم....

وقتی حجابش رو تو خونشون با شال دیدم...تو دلم میگفتم حجابش کامل نیست... ولی یه دنیا اون چیزی رو که می دونه و حالا هم باورش داره و قبولش داره ارزش داره... اگر پسر بودم می رفتم خواستگاری اش.... همچین زنی با تمام ناتوانی هاش ارزش داره .... آخ که چقدر ازش خوشم اومد.... واقعا جز نگاههای خیلی قشنگ بود نه چشمان زیبا....

کاشکی بازم حرف می زد...من تشنه ی حرفاش بودم...خواب رو پروند از سرمون... ولی بیخوابی بدجوری جا داد برامون....

یه کم میخوام فکر کنم... به بودن...!! برای خدا ... دلتنگی و دور بودن از خواسته هام ....صبر رو تجربه می کنم... امیدوارم همواره بهمون امید بده... !

پ.ن :‌ من به تمام وبلاگهایی که می شناسم سر می زنم... اینکه نویسنده اش کی باشه برام فرقی نمی کنه... و اگر مطابق شرط بابا باشه نظر هم میدم...اصلا نمی تونم نظر ندم...!! ولی همه ی وبلاگ ها رو میخونم ... هر چند روز یکبار هم وبلاگهای جدیدی رو پیدا میکنم..اگر ازشون خوشم بیاد بوکمارکشون می کنم ...و هر روز سر میزنم.... و می بخشید که این همه می نویسم...یا هر روز...ننویسم خفه میشم... دوست ندارم ذهنم بشه انبار افکاری که هرگز بیان نشدن...!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط جاذبه نظرات () |


Design By : Night Skin